بعد تو من همه درد.
بعد تو من همه دود.
بعد تو آه مبرس,
كه دگر هيچ نبود.
بعد تو دوستت دارم ,
اصطلاحي شد گنگ.
و تو از كوچه گذشتي.
من تبدار به بستر بودم.
با خودم مي گفتم:چه صدايش زيباست
عشقم را با روحم در آميختم وبرروي سنگ قلبم حک کردم
وسنگ قلبم را هديه کردم تا ، سنگ قلبت شود
ديـديـم ، شانه هاي فرو رفته مان را
ديـديـم ، زيـبـايـي بيمـارمان را
و جز گم شدن آرزويي نداريم
آرزوهايمان را برسنگ قبرمان مي نويسيم
تا ديگر، هيچ چيزرا نيازمند نبا شيـم
چيزي ديگر ميانمان نماند
موفقیت مثل توپ فوتبال برای آدمهاست . می دویم تا به آن برسیم و وقتی رسیدیم آن را شوت می کنیم
چيزي ديگر ميانمان نماند
چيزي براي استواري . وفاداري
ميان کوچه پس کوچه هاي انتظار،ميان بودن و نبودن،ميان غرور و شکستن،
سخت است پاک کردن يادگاري هايت
بگذار در دلم خاک بخوري دست نخورده و يک گوشه از آن متعلق باشد به تو براي هميشه
نه فقط براي ديروزم،نه فقط براي امروزم،
تو را براي هميشه دوست مي دارم
در بيكران چشمانت چه مي گذرد كه تا مي نگرم بر تو چون ديواري از شن فرو مي ريزم در بيكران چشمانت چه مي گذرد عشق ، از نگاه شرم آگين تو ديوانه وار زبانه مي كشد اما كلامت خالي و سنگين است من كودكي ساده انديش نيستم تجربه ي چشم ها را خوب مي شناسم دلم مي خواهد با كلامت بگويي در بيكران چشمانت چه مي گذرد
كارعمرآسان گرفتم،كارعشق آسان نشد!
سربصحراها نهادم،بحردل سامان نشد!
ناله راازيادبردم،ديگراين دل دل نماند!آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت. احساس پاک تو را زنجير کرده است .احساس پاک تو را زنجير کرده است. گفتم از عشق من چنين سخن مگوي. گفت خوابي. سالها دير کرده است .در آيينه به خود نگاه ميکنم آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است .راست گفت آيينه که منتظر نباش .او براي هميشه دير کرده است
سردوخاموش اوفتادم،ديگراين جان جان نشد!
ديده برهرنقش بستم،آنچه ديدم آن نبود!
باحقيقت پيش رفتم،آنچه گفتم آن نشد!
اختيارگريه رادادم بچشم خودولي
سيل بنيان كن برون زين چشمه جوشان نشد
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
يه كسي بود كه مي خواست
بره شهر آرزو
آرزوي اون چي بود ؟
يه دل ساده مي خواست
يه دل يه رنگ مي خواست
يه دل عاشق مي خواست
دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، از لبان تو
ناز تو را بيشتر مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، آغوش من را
گرم تر از آتش شعله ور مي كند
دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
لبانت ناز مي شوند
لحظه اي كه مي خواهي مرا ترك كني
در چشم هايم
خوب نگاه كن
ببين آيا من
همان تكه ابر گمشده اي نبودم
كه در شب خستگي هات
آفتاب كوچه ها يت را بخشيدم
و قطره قطره ، آب شدم
ببين آيا من
همان شاپركي نبودم
كه در اضطراب دست هاي تو
پيله هاي ابريشمي بافتم
و شبپره هاي كوچك خواب شدم
ببين آيا من
همان ستاره اي نبودم
كه آفتاب شدم
گفت: تا حالا عاشق شدی؟
گفتم: نه!!!
ولی نگفتم که داری عاشقم میکنی
دست ها و نوازش ها
دست ها و خواهش ها
دست ها و بوسه ها
اکنون من
چون خاطره ای در آينه نشسته ام
هيچ نمی شنوم
اما تو دور نشسته ، می گويی به من خسته ام
صدايی گنگ ، صدايت را محو می کند
صدايت را دور می کند
هيچ نمی بينم
اما فاصله
چشم هايت را
نقطه هايی کور می کند
در آينه نشسته ام
هيچ نمی بينم ، اما
آوازهايت عبور می کند
من زندگي ام را با تو قسمت مي کنم
من وجودم را با تو قسمت مي کنم
تو فقط با دستان گرمَت
سايبان مترسک هاي خسته ي باغ سينه ي من باش
تو فقط با من باش
من وجودم را با تو قسمت مي کنم
زمانيكه دلتنگ و غمگيني اندكي به ماه بنگر
پلكهايت را برهم بگذار و براي مدتي با به صحبت بنشين
ان زمان است كه چند قطره اشك پاك
گونه هايت را تر ميكندو دلت روشنتر از ستاره ها ميشود
عشق يک واژه زيباست تو بايد باشي زندگي بي تو محال است تو بايد باشي
وقتي مي گريم ميگن عاشقه وقتي مي خندم مي گن ديونه هسته پس من هم مي گريم هم مي خندم يه عاشق ديونه هستم
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش








.jpg)